آن چهره که رشک فخر فقرست با ناخن زشت خویش مخراش
آن بت به خیال درنگنجد بت ها به خیال خانه متراش
جمله بت و بت پرست چون اوست غیر کل و جمله چیست جز لاش
نی فهم کنند خلق این را نی دستوری که دم زنم فاش
این ماش برنج احولانست ور نی نه برنج هست و نی ماش
پایان ها را کجا شناسند چون پوشیدست رشک روهاش
گر می دزدی ز زندگان دزد ای دزد کفن به شب چو نباش
اما ز قضاست مات من مات هم حکم قضاست عاش من عاش
خامش که ز شب خبر ندارد آن کس که به روز خورد خشخاش
1240
آن مطرب ما خوشست و چنگش دیوانه شود دل از ترنگش
چون چنگ زند یکی تو بنگر کز لطف چگونه گشت رنگش
گر تنگ آیی ز زندگانی برجه به کنار گیر تنگش
1241
ما نعره به شب زنیم و خاموش تا درنرود درون هر گوش
تا بو نبرد دماغ هر خام بر دیگ وفا نهیم سرپوش
بخلی نبود ولی نشاید این شهره گلاب و خانه موش
شب آمد و جوش خلق بنشست برخیز کز آن ماست سرجوش
امشب ز تو قدر یافت و عزت بر دوش ز کبر می زند دوش
یک چند سماع گوش کردیم بردار سماع جان بی هوش
برچسب:
نویسنده: farhad
تاريخ: چهارشنبه
8 خرداد
1392 ساعت: 13:52